p:45
سرین هنوز مثل مجسمههای باستانی مومیاییشده تکون نمیخورد.فقط زل زده بود بهم. یکی خودش رو مقصر میدونست…اون یکی تو شوک مونده بود… آره، ترکیب فوقالعاده جذابی برای کشتهشدن از خجالت.
بعد یهو بغضش ترکید.
سرین:قسم میخورم یوجین و اون عوضی رو تیکهتیکه کنم
گفت و دوباره مثل هشتپای مادر، محکم بغلم کرد. انگار مطمئن نبود واقعا زندهام و باید با انگشت بزنه ببینه واقعیام یا روی صحنهی جنایت افتادم.
لازم نبود همهچیز رو براشون بگم؛فقط چیزهای کلی. اینکه چرا نبودم، و چرا کوک اجازه نمیداد هیچکس بیاد دیدنم.
سرین وقتی عقب رفت، نگاهش خورد به چسبزخمِ گردنم.
انگشتش رو آروم روش کشید،و درد تیزی مثل جرقه ازش پرید بیرون.
صورتم از درد جمع شد.
آخرینبار ظهر بود که کوک چسب اونجا و بانداژ دستم رو عوض کرده بود.
سرین:م… میخواستی چیکار کنی با خودت؟
هانا:این ردِ سوزنه. بهم داروی بیهوشی زدن… مقاومت کردم، فرو رفت، پوستمو شکافت
دروغ تمیز.تمیزتر از روح خودم چپوندم وسط جمله.
مینی:الان حالت خوبه؟
لعنت بهشون…
این نگاههاشون این نگرانی و اشک لعنتی توی چشمهاشون،دقیقا همون دلیلی بود که خودمو حبس میکردم.
تا اذیتشون نکنم.البته…
یک نفر بود که هیچجوره دست از سرم برنمیداشت. حتی اگر بهش میگفتم برو گم شو توی آلاسکا،فقط یخ بیشتری برای سرم میآورد.
هانا:خوبم.میبینین که؟جون سالم بهدر بردم،کوک پیدام کرد
مینی:باید میدیدیش… مثل یک عنصر کشنده بود. یا با چیزی که باید ترکیب میشد، یا نابود میکرد.
راست میگفت.
داستانکارهاش رو از محافظایی که با ترس توضیح میدادن و هرلحظه رو با این ترس میگذروندن که مبادا دست جئون جونگکوک بهشون برسه شنیده بودم. و تنها چیزی که منو اونجا زنده نگه داشت، فکر کردن به کوک بود.
به اینکه میاد، به اینکه اون بیرون، دنیا رو زیر پا میذاره تا منو پیدا کنه.
پس چه حیف میشد اگر جنازهام رو میدادن دستش… نه؟
سرین:شنیدم اون خونهی قدیمیتون… همون نزدیک ایستگاه قطار… سوزونده شده
آهان،همینه،برگشتیم!
الان همون دو تا دوست همیشگی برگشته بودن،اونایی که حتی وسط فاجعهی کیهانی هم بحث رو ول نمیکنن و از اینور دنیا تا اونور دنیا اسممیارن.
سکوت کوتاهی بینمون نشست.
سرین آهی کشید,
سرین:نه جدی… اون وحشی دیوونهتِه.
شاید همهش نمایش نبوده، نه؟
یه تیکهی از ذهنم گُر گرفت.
مثل وقتی وسط مه، یه تصویر قدیمی میپره بیرون و چنگ میزنه به گلوت.
در سکوتِ چندثانیهای، همهچی رو تجزیه و تحلیل کردم...
احساس؟ منطق؟ یا فقط توهم رمانتیک یه قربانی؟نمیدونم. خوشخیالی بود اگر فکر میکردم واقعا براش اهمیت دارم؟
نمیدونم...هیچی نمیدونم.اما یه چیز رو مطمئن بودم،برای اون فقط یه بازی نبودم. یه مهرهی قابل تعویض روی صفحه نبودم.حداقل الان دیگه نبودم.
مینی هم خبر داشت.از همون اول.
پس نیازی نبود چیزی توضیح بدم.
نفسی آروم بیرون داد و نگاهش فرو رفت توی زمین.
مینی:باید بهت میگفتم... معذر..
نذاشتم جملهاش تموم بشه.تقصیر اون نبود که من وارد بازی انتقامِ دیگران شدم. تقصیر اون نبود که بدنم شد هدف سوزن و ذهنم شد میدون جنگ.
هانا:انقدر مسئولِ همهچی نباش، مینی... برای هرچیزی عذرخواهی نکن
سرین:اَه، ول کنین این نمایشهای درامی رو! بحث اصلی اینه اون روانی از اول عاشق دخترِ من بوده یا نه!!
کلاسیکِ سرین. هیچوقت بلد نبود وقتی بحث به جواب نمیرسه، دُم بکشه بره. حرف باید بخوره به دیوار یا منفجر شه وسط دیالوگ.
صدای خشدار و ترکیبشده با عصبانیت توی هوا برید.
کوک:چندبار بگم با لبهی بانداژ بازی نکن،فسقل
سرم رو بلافاصله بالا گرفتم.خدایان… نمیدونستم اصلا اون حرکت کوچیکِ ناخودآگاهِ دستم داشت تبدیل به عادت میشد.در چارچوب نیمهباز، ایستاده بود،با پلاستیکی مچالهای در دست، پر از داروهایی که فقط بهانه ای برای دور کردنش بودن. سایهی خطوط ریز بین ابروهاش مثل ترکهای روی سنگ، خبر میداد از طوفان زیر پوستش.چندقدم جلوتر اومد.صدای کفشهاش روی کف اتاق، خشک و منظم.
کوک:از طرف اون روانی ازتون سوال میکنم،ینجا چیکار میکنید؟و چطور اومدین؟
سکوتی سنگینتر از قبل افتاد.
نفسم بند اومد. میدونستم لحنش فقط عصبی نبود نگران بود، شوکه، و یهجور حس مالکیتی که مثل خار زیر پوستش فرو رفته. برای کوک امکان نداشت کسی بدون اطلاعش وارد قلمروش بشه. و حالا؟اون دونفر از سد گذشته بودن،لعنتی من فکرمیکردم اون باخبره،پس چطور اومدن؟؟
خشم توی چشماش برق زد،ولی پشت اون برق، یه سایهی دیگر هم بود؛ ترس.
ترس از اینکه کنترلش، آرامشش، هاناش
نقض شده باشن.
بعد یهو بغضش ترکید.
سرین:قسم میخورم یوجین و اون عوضی رو تیکهتیکه کنم
گفت و دوباره مثل هشتپای مادر، محکم بغلم کرد. انگار مطمئن نبود واقعا زندهام و باید با انگشت بزنه ببینه واقعیام یا روی صحنهی جنایت افتادم.
لازم نبود همهچیز رو براشون بگم؛فقط چیزهای کلی. اینکه چرا نبودم، و چرا کوک اجازه نمیداد هیچکس بیاد دیدنم.
سرین وقتی عقب رفت، نگاهش خورد به چسبزخمِ گردنم.
انگشتش رو آروم روش کشید،و درد تیزی مثل جرقه ازش پرید بیرون.
صورتم از درد جمع شد.
آخرینبار ظهر بود که کوک چسب اونجا و بانداژ دستم رو عوض کرده بود.
سرین:م… میخواستی چیکار کنی با خودت؟
هانا:این ردِ سوزنه. بهم داروی بیهوشی زدن… مقاومت کردم، فرو رفت، پوستمو شکافت
دروغ تمیز.تمیزتر از روح خودم چپوندم وسط جمله.
مینی:الان حالت خوبه؟
لعنت بهشون…
این نگاههاشون این نگرانی و اشک لعنتی توی چشمهاشون،دقیقا همون دلیلی بود که خودمو حبس میکردم.
تا اذیتشون نکنم.البته…
یک نفر بود که هیچجوره دست از سرم برنمیداشت. حتی اگر بهش میگفتم برو گم شو توی آلاسکا،فقط یخ بیشتری برای سرم میآورد.
هانا:خوبم.میبینین که؟جون سالم بهدر بردم،کوک پیدام کرد
مینی:باید میدیدیش… مثل یک عنصر کشنده بود. یا با چیزی که باید ترکیب میشد، یا نابود میکرد.
راست میگفت.
داستانکارهاش رو از محافظایی که با ترس توضیح میدادن و هرلحظه رو با این ترس میگذروندن که مبادا دست جئون جونگکوک بهشون برسه شنیده بودم. و تنها چیزی که منو اونجا زنده نگه داشت، فکر کردن به کوک بود.
به اینکه میاد، به اینکه اون بیرون، دنیا رو زیر پا میذاره تا منو پیدا کنه.
پس چه حیف میشد اگر جنازهام رو میدادن دستش… نه؟
سرین:شنیدم اون خونهی قدیمیتون… همون نزدیک ایستگاه قطار… سوزونده شده
آهان،همینه،برگشتیم!
الان همون دو تا دوست همیشگی برگشته بودن،اونایی که حتی وسط فاجعهی کیهانی هم بحث رو ول نمیکنن و از اینور دنیا تا اونور دنیا اسممیارن.
سکوت کوتاهی بینمون نشست.
سرین آهی کشید,
سرین:نه جدی… اون وحشی دیوونهتِه.
شاید همهش نمایش نبوده، نه؟
یه تیکهی از ذهنم گُر گرفت.
مثل وقتی وسط مه، یه تصویر قدیمی میپره بیرون و چنگ میزنه به گلوت.
در سکوتِ چندثانیهای، همهچی رو تجزیه و تحلیل کردم...
احساس؟ منطق؟ یا فقط توهم رمانتیک یه قربانی؟نمیدونم. خوشخیالی بود اگر فکر میکردم واقعا براش اهمیت دارم؟
نمیدونم...هیچی نمیدونم.اما یه چیز رو مطمئن بودم،برای اون فقط یه بازی نبودم. یه مهرهی قابل تعویض روی صفحه نبودم.حداقل الان دیگه نبودم.
مینی هم خبر داشت.از همون اول.
پس نیازی نبود چیزی توضیح بدم.
نفسی آروم بیرون داد و نگاهش فرو رفت توی زمین.
مینی:باید بهت میگفتم... معذر..
نذاشتم جملهاش تموم بشه.تقصیر اون نبود که من وارد بازی انتقامِ دیگران شدم. تقصیر اون نبود که بدنم شد هدف سوزن و ذهنم شد میدون جنگ.
هانا:انقدر مسئولِ همهچی نباش، مینی... برای هرچیزی عذرخواهی نکن
سرین:اَه، ول کنین این نمایشهای درامی رو! بحث اصلی اینه اون روانی از اول عاشق دخترِ من بوده یا نه!!
کلاسیکِ سرین. هیچوقت بلد نبود وقتی بحث به جواب نمیرسه، دُم بکشه بره. حرف باید بخوره به دیوار یا منفجر شه وسط دیالوگ.
صدای خشدار و ترکیبشده با عصبانیت توی هوا برید.
کوک:چندبار بگم با لبهی بانداژ بازی نکن،فسقل
سرم رو بلافاصله بالا گرفتم.خدایان… نمیدونستم اصلا اون حرکت کوچیکِ ناخودآگاهِ دستم داشت تبدیل به عادت میشد.در چارچوب نیمهباز، ایستاده بود،با پلاستیکی مچالهای در دست، پر از داروهایی که فقط بهانه ای برای دور کردنش بودن. سایهی خطوط ریز بین ابروهاش مثل ترکهای روی سنگ، خبر میداد از طوفان زیر پوستش.چندقدم جلوتر اومد.صدای کفشهاش روی کف اتاق، خشک و منظم.
کوک:از طرف اون روانی ازتون سوال میکنم،ینجا چیکار میکنید؟و چطور اومدین؟
سکوتی سنگینتر از قبل افتاد.
نفسم بند اومد. میدونستم لحنش فقط عصبی نبود نگران بود، شوکه، و یهجور حس مالکیتی که مثل خار زیر پوستش فرو رفته. برای کوک امکان نداشت کسی بدون اطلاعش وارد قلمروش بشه. و حالا؟اون دونفر از سد گذشته بودن،لعنتی من فکرمیکردم اون باخبره،پس چطور اومدن؟؟
خشم توی چشماش برق زد،ولی پشت اون برق، یه سایهی دیگر هم بود؛ ترس.
ترس از اینکه کنترلش، آرامشش، هاناش
نقض شده باشن.
- ۴.۸k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط